• شعر پارسی

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

  • شعر مدرن

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

  • انجمن شعر و ادب پارسی

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

  • قند مکرر

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

  • مقالات ادبی

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

راه های تماس

راه های تماس با مدیران شعر و ادب پارسی :ارسال نامه به مدیر،ایمیل،پشتیبانی آنلاین و... میباشد.

تماس با ما

مجله شعر و ادب پارسی

مجله شعر و ادب پارسی ارائه ای قدرتمند برای کاربران میباشد که با توجه به این افزونه امکان بررسی و دسترسی بیشتر به مطالب امکان پذیر است.

مجله شعر و ادب پارسی

انجمن شعر و ادب پارسی

انجمن شعر و ادب پارسی فضایی صمیمی است برای نقد و بررسی تخصصی آثار ادبی مانند شعر و داستان و ... و تبادل افکار و اطلاعات ادبی بین علاقه مندان به شعر و ادب پارسی

انجمن شعر و ادب پارسی

مجله شعر و ادب پارسی

تلنگر

داستان دقوقی عارف از دفتر سوم مثنوی معنوی (قسمت اول)

 

آن دقوقي داشت خوش ديباجه‌اي
عاشق و صاحب كرامت خواجه‌اي

 

دقوقي عارفي است صاحب کرامت که همه جا به دنبال دستيابي به حقيقت است (در حقيقت دقوقي نماد انساني است که در سلوک به درجات بسيار بالا رسيده و در دنياهاي دروني به سفر مي‌پردازد و با اسرار الهي آشنا مي‌گردد). سفرهايي که در اين داستان از آن ياد مي‌شود، سفرهاي دروني است و در مقام روح انجام مي‌شوند و سفرهاي جسماني نيستند.

 

مولانا مي‌گويد دقوقي در مقام روح از جسم بيرون آمده و سالکان حقيقت را همانند مهتاب شبانه که زمين را در شب روشن مي‌کند، هدايت و راهنمايي مي‌کند:

 

در زمين مي‌شد چو مه بر آسمان
شب‌روان را گشته زو روشن روان

مطالعه بیشتر...

درد من اين روزها از جنس دردي ديگر است

 

درد من اين روزها از جنس دردي ديگر است
کوچه‌ات بي من مسير کوچه‌گردي ديگر است

 

راه آن راه است و کفش آن کفش و پا آن پا ولي
رهنورد اين بار اما رهنوردي ديگر است

 

فرق ما در " آنچه بوديم" است با " آنچه شديم"
تو همان زن هستي و اين مرد، مردي ديگر است!

 

نقشه‌ي گنجي که من مي‌خواستم پيش تو نيست!
ظاهرا در سينه‌ي دريانوردي ديگر است

 

چشم‌هايت را که بستي با خودم گفتم: جهان
باز هم در آستان جنگ سردي ديگر است

 

در درونم جنگ‌جويي از نفس افتاده، باز -
با وجود اين به دنبال نبردي ديگر است

 

وقت خوشحالي ندارم! زندگي من فقط
داغ روي داغ و دردي روي دردي ديگر است

 

اصغر عظيمي مهر

 

حکایتی از دفتر دوم مثنوی

در دفتر دوم مثنوي داستاني هست با اين مضمون که فردي مسلح ، با هيبت و جبروتي هراس‌انگيز ، سوار بر اسب مي‌تاخت .
تيراندازي از دور  او را ديد و از هيبت او خوفناک شده و تير را در زه کمان کشيد تا او را هدف قرار دهد .
سوار که از دور صحنه را ديد ، ترسيد و بانگ برآورد که :دست نگه دار !

هان و هان ! منگر تو در زفتي من / که کمم در وقتِ جنگ از پيرزن !

خلاصه ، سوارکار اعتراف کرد که اين همه هيبت و جبروت من ، ظاهري عوام فريبانه بيش نيست !
تيرانداز که اين را شنيد، گفت:

مطالعه بیشتر...

نظرات کاربران

 هانیه : سایت بسیار جالبی دارید    images

 

    لاله : لطفا شعرهای بیشتری بگذارید    images223

 

   مرجان : لطفا بخش انجمن را افزایش دهید    images22

خبرنامه ماهیانه

 شبکه خود را در این قسمت ثبت نمایید: