• شعر پارسی

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

  • شعر مدرن

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

  • انجمن شعر و ادب پارسی

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

  • قند مکرر

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

  • مقالات ادبی

    برای ورود بر روی عکس کلیک کنید

راه های تماس

راه های تماس با مدیران شعر و ادب پارسی :ارسال نامه به مدیر،ایمیل،پشتیبانی آنلاین و... میباشد.

تماس با ما

مجله شعر و ادب پارسی

مجله شعر و ادب پارسی ارائه ای قدرتمند برای کاربران میباشد که با توجه به این افزونه امکان بررسی و دسترسی بیشتر به مطالب امکان پذیر است.

مجله شعر و ادب پارسی

انجمن شعر و ادب پارسی

انجمن شعر و ادب پارسی فضایی صمیمی است برای نقد و بررسی تخصصی آثار ادبی مانند شعر و داستان و ... و تبادل افکار و اطلاعات ادبی بین علاقه مندان به شعر و ادب پارسی

انجمن شعر و ادب پارسی

مجله شعر و ادب پارسی

داستان آفرینش آدم و حوا از دیدگاه عطار

 

داستان آفرينش آدم و حوا را همه زياد شنيده ام و خوانده ايم. در اينجا ديدگاه عطار نيشابوري را بخوانيم که دليل بيرون شدن آدم از بهشت و آمدنش بر روي زمين را به گونه اي ديگر توضيح ميدهد و درسهاي زيادي از اين داستان به ما ميدهد:

 

جزو و کل با يکدگر جمع آمدند
پاي تا سر ديده‌ي شمع آمدند

 

از يقين نور تجلّي چون بتافت
خاک مرده روح روحاني بيافت

 

شد نفخت فيه من روحي، نثار
سرّ جانان گشت بر خاک آشکار

 

چل صباح آن جهاني بر گذشت
تا وجود آدم از گل زنده گشت

 

جزو و کل شد چون فرو شد جان بجسم
کس نسازد زين عجائب تر طلسم

پس از آفرينش آدم که در واقع حاصل "نور تجلي حق است که از يقين جزو و کل" ايجاد شده، آدم چشم باز کرده و از وجود خود آگاه ميشود و خداوند همه کاينات را به او نشان ميدهد:

آدم آنگه چشم معني باز کرد
روي جانان ديد و آنگه ناز کرد

ديد آنگه جنّت و حور و قصور
گشت از نور تجلّي پر زنور

آسمان ديد وزمين و چرخ و ماه
کرد در اشيا يکايک او نگا

ديد خود را روشن و آراسته
جمله از نور تجلّي خاسته

سپس آدم با خدا روبرو ميشود و از او ميپرسد: من که هستم؟ از کجا آمده ام و به کجا روانم؟ مقصدم چيست؟

سجده کرد و گفت اي داناي راز
کار اين بيچاره بر کلّي بساز

اين چه اسرار است و من خود کيستم؟
اندرين جا گاه بهر چيستم؟

از کدامين ره بدينجا آمدم؟
عاجز و بي دست و بي پا آمدم؟

خالقا بيچاره‌ی راهم ترا
همچو موري لنگ در چاهم ترا

پس خدا پاسخ ميدهد: اي آدم! تو تا ابد چشم و چراغ عالمي. تو از نَفَس حق به وجود آمدي و بخشي از وجود او هستي. تو قبله گاه آفرينشي و همه فرشته ها تو را سجده کرده اند، همه زمين و آسمان لشکر تو است. هر چه در اين جهان است، از آن تو است. هدف تو اين است که خودت را بشناسي و از پا تا سر به بينش برسي. پس از آن که در اين راه خودشناسي بالغ گشتي، از جسم و جان فارغ خواهي گشت و خواهي فهميد که تو ۱۰۰ برابر آن هستي که الان فکر ميکني:

عشق آمد پرده از رخ برگرفت
آدم بيچاره را در بر گرفت

در خطاب آمد که درياب آدمي
تا ابد چشم و چراغ عالمي

از دم حق آمدي آدم تويي
اصل کرّمنا بني آدم تويي

خويش را بشناس در زير و زبر
سجده کردندت ملايک سر بسر

در زمين و آسمان لشکر تراست
جسم و جان و جزو کل يکسر تراست

قبله گاه آفرينش آمدي
پاي تا سر عين بينش آمدي

باز چون در راه حق بالغ شدي
تا ابد از جسم و جان فارغ شدي

آنچه ديدي و آنچه بيني آن تويي
خويش را بشناس صد چندان تويي

آدم پس از آن به خوابي فرو ميرود و در خواب پريچهري را ميبيند....

يک زمان در خواب شد بيهوش او
بود از آن مستي عجب مدهوش او

ناگهان در خواب اندر خواب ديد
صورتي چون ماه و خور گشتي پديد

رغبت او کرد آدم آن زمان
گشت عاشق بر جمالش آنچنان

خواست تا او را بگيرد در کنار
کرد ازوي ناگهان حوّا کنار
غيرت حق در وجودش کار کرد
بعد از آن انديشه‌ی بسيار کرد

آنچه آدم را بخوابش مينمود
در زمان از صنع او پيدا ببود

آدم از آن خواب خوش ناگه بجست
در دو چشم خويش ماليد او دو دست

ديد آن محبوب و آن روح قلوب
گفت اي رحمن و ستّار العيوب

اين چه سرّست اين دگر با من بگوي
کز کجا پيدا شدست اين ماهروي

حق تعالي گفت اين هم جفت تست
هم سرو هم راز تو،‌ هم گفت تست

از تو و او خلق عالم سر بسر
ميکنم پيدا، بدان اي بي خبر

پس از آن خدا به آدم ميگويد که از اين گندم (يا به اعتقاد مسيحيان سيب) نخور تا از بهشت جاودان بيرون نگردي. در همين حال خوشه هاي گندم همه جا شروع به رشد نمودند:

گفت اي آدم کنون گندم مخور
کز بهشت جاودان افتي بدر

اين شجرزنهار تا تو ننگري
چون به بيني اين شجر زو بگذري

هر زمان در منزلي و گوشه اي
پيش او ميرست هر جا خوشه اي

بود با حوا چنان در عين راز
گاه در شيب و گهي اندر فراز

عطار در دو بيت بعدي تاکيد ميکند که که حوا علاوه بر زيبايي ظاهري، سرشار از فهم و درک و عقل بود (مهم!):

صورت حوا چنانش دوست بود
پاي تا سر مغز بُد نه پوست بود

مانده حيران در رخ آن دلنواز
در حقيقت بود اندر عين راز

اما شيطان توان ديدن اين جفت با شکوه را نداشت. او در تنهايي خود در رنج بود و خواست که آدم را نيز از درگاه الهي رانده و سازد و در درد و آه فرو اندازد:

ليک ابليس لعين در جست و جوي
خوار و ملعون گشته رفته آبروي

جان او در تفّ نار افتاده بود
کار او بس خوار و زار افتاده بود

مکر بر تلبيس ميکرد از حسد
تا کند آدم مثال خويش رد

سالها در ناله و در درد بود
در ميان زندگان او فرد بود

ابليس بر در بهشت رفت و با طاوس و مار که دربانان بهشت بودند گفتگو کرد و در نهايت توانست آنها را راضي کند که وارد بهشت بشود. پس ابليس بر دهان مار بنشست و وارد بهشت شد:

مار با طاوس، دربان بهشت
رفت و با ايشان گل انسي بکشت

در دهان مار بنشست آن لعين
رفت در سوي بهشت او پر ز کين

تا بر آدم ميرسيد آن نابکار
ديد آدم را نشسته شاهوار

بود در پهلوي حوا شادمان
بد نشسته بر سر تخت روان

تخت هرجائي روان مانند آب
انگبين ناب با شير و شراب

ابليس به نزد آدم رفت کوشش کرد که او را به خوردن گندم تشويق کند. اما چون موفق نميشود، پس در تن و جلد آدم نفوذ ميکند (همچون شخصي که در تسخير جنيان در ميايد):

هر کجا ابليس ميشد از نخست
يک دوسه خوشه در آنجا ميشکفت

پيش آدم رفت و گفتا اين بخور
کاين همه از بهر تست اي نامور

چون شب تاريک ليل عسعسه
هر زمان ميکرد بروي وسوسه

عاقبت اندر تن او راه يافت
هر دم از لوني دگر بيرون شتافت

خواست تا او را برد از ره برون
فعل مس الجن، باشد در جنون

نکته مهم و اصلي اين داستان در اينجاست. عطار ميگويد همه اين اتفاق در حقيقت از پيش توسط خدا پيش بيني شده بوده و ابليس و آدم تنها بازيگران اين داستان بوده اند. حکم الهي چنين بوده که انسان از بهشت بيرون رانده شود تا به اين وسيله در دنياي مادي بتواند به خودشناسي برسد:

آنچه تقدير خدا بود از ازل
کارگاهش، حکم رفته بي خلل

هرچه هست و بود و آيد در وجود
شبنمي دان آن هم از درياي جود

هرچه حق خواهد بباشد در زمان
بي خبر زين راز آمد جسم و جان

هرچه حق خواهد بباشد بي شکي
اين کسي داند که او بيند يکي

هرچه حق خواهد کند در قادري
اين بدان اي بيخبر گر ناظري

هرچه حق خواهد کند بي گفتگوي
چند گويي هيچ باشد گفت و گوي

در ازل او سر يکايک ديده است
اين کسي داند که صاحب ديده است

در ازل بنوشت هم خود باز خواند
خود براند از پيش و هم خود باز خواند

در ازل حکمي که رفته آن بود
مرگ را آخر درين تاوان بود

در حقيقت خداوند اين نمايشنامه را نوشته و کارگرداني کرده است و ما هم بازيگران اين نمايشنامه هستيم. بازيگر خوب آن است که دستورات کارگردان را به خوبي اجرا کند و هر آنچه او پيش بيني کرده، بپذيرد. حال اگر ما نيز ميخواهيم که بازيگر خوبي در نمايش الهي باشيم، بايد تسليم محض حکم او و قضاي الهي باشيم در برابر مشکلات و سختي ها بي تابي نکنيم و بدانيم که در همه اين سختي ها حکمتي براي ما نهفته تا بر آگاهي روحي ما افزوده گردد. اين تسليم بودن ما را در کوتاه ترين زمان به خودشناسي و خداشناسي ميرساند و باعث ميشود قطره هر چه زودتر به دامان دريا بازگردد:

گر شوي در راه او، تسليم او
درگذر زين شيوه و اين گفتگو

هر که خواهد برگزيند از ميان
جهد کن تا خود نه بيني در ميان

بر سر هر کس قضائي ميرود
برتن هر کس بلائي ميرود

نه قلم دارد ازين سر آگهي
لوح خود را شسته، بر دست تهي

عرش سرگردان اين اسرار شد
از نمود خويشتن بيزار شد

در قضاي خود رضا ده از يقين
خويشتن رادر ميان يکجو مبين

از قضاي رفته گر واقف شوي
در زمان و در مکان عارف شوي

از قضاي رفته کس آگاه نيست
هيچ عاقل واقف اين راه نيست

بر قضاي رفته اي دل تن بنه
پيش حق هر لحظه اي گردن بنه

از قضاي رفته، بسياري مگوي
درد اين اسرار را، درمان مجوي

بر اين اساس، آدم نيز که از قضا و حکم الهي بي خبر بود (يعني نميدانست که اين يک سناريوي نوشته شده است تا آدم به حکم الهي وسوسه شود و از آن گندم بخورد) در نهايت اسير دام ابليس شد و از گندم بخورد و به دنبال او حوا نيز اين کار را تکرار کرد. پس خدا هر دو از بهشت راند:

از قضاي رفته، آدم بي خبر
بود خوش بنشسته بي خوف و خطر

عاقبت چون حکم ايزد کار کرد
آدم انديشه در آن بسيار کرد

چون قضاي رفته بُد گندم بخورد
ناگهان افتاد در اندوه و درد

رفت حوا نيز اکلي کرد از آن
خوشه‌ای بستد ز آدم خورد از آن

خوار و سرگردان شدند و مستمند
ناگهان نزديکشان آمد گزند

جبرئيل آمد که حق فرموده است
کاين همه رنج شما بيهوده است

از بهشت عدن ما بيرون شويد
همچنان در نزد خاک و خون شويد

از بهشت عدنشان بيرون فکند
بار ديگرشان ميان خون فکند

پس از رانده شدن از بهشت و آمدن بر روي زمين، به امر خدا بادي سنگين وزيد و آن دو را از هم براي مدت طولاني جدا کرد:

بعد از آن بادي برآمد پر خطر
کردشان هر دو جدا از يکدگر

عطار ميگويد اين داستان تمثيلي از جسم و جان ماست که از همديگر دور افتاده و بيخبرند. (تا زماني که ما در بند جسميم، از جان و روح و خود حقيقيمان بي خبريم و همواره در روي زمين سرگردانيم). ما نيز دو روزي از بهشت و جايگاه ابديمان بيرون آمده ايم و در روي زمين صاحب جسم و جان شده ايم و بايد بکوشيم تا روزي اين نداشتن آگاهي از اصل خود را از ميان برداريم و به وصال جان و به دنبال آن به وصال جانان برسيم. ابليس در اين راه طولاني مامور گمراهي ماست تا ما را از خدا دور گرداند:

درنگر اي راه بين تاشان چه بود
حق تعالي بود با ايشان نمود

هست اين تمثيل جسم و جان تو
يک دو روزي آمده مهمان تو

از بهشت عدن بيرون رفته‌ای
در ميان خاک و در خون خفته‌ای

هست ابليس لعينت رهنماي
باز ميافتي دمادم از خداي

اين دنيا بسيار ناپايدار است و نبايد اسير آن شد. آدم بهشت را به دو گندم بفروخت تا در دنيا بتواند در رنج و سختي به خودشناسي برسد. ما نيز بهتر است اين دنيا را به دو جو بفروشيم و زمان را براي خودشناسي و بازگشت به سراي حقيقيمان از دست ندهيم:

بند راه آدم آمد اين شجر
بر سلوک آن فتادش اين خطر

او بدو گندم،‌ بهشت عدن داد
اين بلا و رنج را بر خود نهاد

گر بيک جو ميتواني، داده ده
نفس خود را يک زماني،‌ داده ده

برگذر زين خاکدان خلق خوار
درگذر زين صورت ناپايدار

ورنه دنيا زود مردارت کند
گنده تر از خويش صد بارت کند

هست دنيا بر مثال آتشي
هر زمان خلقي بسوزاند خوشي

هست دنيا بر مثال کژدمي
ميزند او نيشها در هر دمي

هست دنيا چون پلي بگذر ز وي
ورنه لرزان گرددت هم پا و پي

هست دنيا آشيان حرص و آز
مانده از فرعون و از نمرود باز

هست دنيا بي وفا و پر جفا
تو ازو اميد ميداري وفا

هست دنيا جاي مرگ و دردو داغ
گر تو مردي زود گيري زو فراغ

هست دنيا کشتزار آن جهان
تو در اينجا نيز تخمي برفشان

به اين ترتيب آدم و حوا از همديگر به مدت ۳۰۰ سال دور افتادند و در اين مدت از شدت غم دوري در درد و آه و رنج روزگار گذراندند (اين نمادي است از دور افتادن انسان از اصل خويش و گذران زندگي پر درد و رنج بر روي زمين تا اينکه روزي با عنايت حق به معشوقش بازگردانده شود):

چون جدا شد آدم خاکي ز جفت
يک زمان از درد تنهائي نخفت

روز و شب در ناله و در گريه بود
او چو سرگردان ميان پرده بود

در سر انديب اوفتاده بيقرار
روز و شب گريان شده از عشق يار

بود حوّا نيز هم گريان شده
از فراق ودرد او بريان شده

بود سيصد سال آدم در گناه
ربّنا ميزد ميان خاک راه

تا اينکه آدم روزي پيامبر را در خواب ديد و پيامبر قبول کرد تا شفاعت آنها را در نزد خداي بکند و اينگونه آن دو دوباره همديگر را يافتند و به وصال هم رسيدند:

در زمان آمد ندا کاي صدر کل
مهدي اسلام وهادي سبل

از براي تو ببخشيدم همه
تو شبان خلق و عالم چون رمه

تو به آدم قبول آمد کنون
از براي نور تو اي رهنمون

در زمان آدم بجست از خوابگاه
ديد حوا را عجب آن جايگاه

دست را در گردن او آوريد
خونشان از هر دو ديده ميچکيد

از وصال يکدگر گريان شدند
زان فراق و زان بلا حيران شدند

اين شفاعت پيامبر در نزد خدا همان عنايتي است که روزي نصيب همه ما خواهد شد تا به جايگاه اصلي خودمان در بارگاه کبريايي برگرديم. اما شرط آن اين است که به حکم حق تن در دهيم و در پاک کردن خود بکوشيم.

کي بود تا جسم و جان در عين حال
از فراق آيند، در سوي وصال

يوسف گم گشته باز آيد پديد
يک زمان اين عين را ز آيد پديد

چون تو آوردي تو هم بيرون بري
بي چگونه آمدي، بي چون بري

هرچه کردي حاکمي و کارساز
کار اين درويش را نيکو بساز

اول و آخر توئي در کلّ حال
پادشاه مطلقي و بي زوال

رايگانم آفريدي در جهان
رايگانم هم بيامرزي عيان

 

نقل از: https://www.facebook.com/groups/486222841498799/permalink/545553845565698/

(به قلم: حامد غفوري)

 

 

نظرات کاربران

 هانیه : سایت بسیار جالبی دارید    images

 

    لاله : لطفا شعرهای بیشتری بگذارید    images223

 

   مرجان : لطفا بخش انجمن را افزایش دهید    images22

خبرنامه ماهیانه

 شبکه خود را در این قسمت ثبت نمایید: